ناگهان خاله اش وارد شد و او را غافلگیر کرد.
نگاهشان به هم گره خورد و شراره میل بینشان فروزان شد.
عمه با لباسهای نازک خود بدنش را به نمایش می کشید و پسر دیوانه تر می شد.
نمیتوانستند احساساتشان را مهار کنند.
به آهستگی به هم مأنوس شدند و لب هایشان به هم رسید.
دستانشان روی بدن یکدیگر حس میشد.
لباسها پاره می شد و بدنها رخنمون می گشت.
هرقدر بیشتر پیش می رفتند شور بیشتری را تجربه می کردند.
بالاخره در اوج عشق و میل به هم رسیدند.
آه و نالهها و نفسنفس هایشان در اتاق میپیچید.
عمه با چشمان بسته و دهان گشوده فریاد میزد.
پسر با قدرت و شهوت مطلق داخلش فرو میرفت.
اندامشان به هم میپیچیدند و عرق از جبینشان سرازیر میشد.
دقایقی جنونآمیز که هرگز از یادشان محو نخواهد شد.
خاله با تمام حضورش پسرک را بر آغوش گرفته بود.
بعد از مدتها پرشور خسته و خشنود در آغوش هم خوابیدند.
سحر فردا با خندهای شیطنتآمیز بیدار شدند.
خاله به وی نظر کرد و گفت اینکه سرّ ماست.
و همیشه حکایت سکس ممنوعه عمه و خواهرزادهاش در خاطرشان میماند.