در پس نگاهش آتشی بود که هر دلی را به سمت خود میکشاند لبخندش جذاب بود برای یک شب خاص
بدنش تاب میخورد با هر نت موسیقی چشمانش فریاد هوس میکرد
لذت و هیجان در بالاترین حد بود نفسها تندتر میشد او تمنا میکرد بیشتر
ناگهان خم شد چشمانش به نگاهش گره خورد لحظهای که ساعت متوقف شد
دستهایش به دور کمرش حلقه شد نفسها یکی شد شروع یک داستان
در همان لحظه دنیا از حرکت ایستاد فقط آنها بودند و عطششان برای وصال
حرارت وجودشان مکان را پر کرده بود آوای نفسهایشان تنها آهنگ آن زمان بود
تن او را بالا برد تا اوج در آن لحظه دنیا به دورش چرخید
شوری بیپایان وجودش را به او سپرد بیهیچ ترسی
آه و نالههایش در فضا پیچید علامت نهایت هوس
تکرار این لحظه تنها چیزی بود که ذهن او به خود مشغول کرده بود او تمنا داشت باز هم